تقدیم به اونایی که همیشه تو زندگیم هستن ولی ......
گردونه شب آرام آرام پيش می آيد و
همه جا را در تاريكی و خاموشی می برد .
شب را دوست دارم شب را می پرستم ، شب سكوت است و آرامش
دنيا دنيای ديگری است
همراه نسيم شب به آسمانها پرواز می كنم .
هيچ كس خلوتم را به هم نمی زند ، نه حرفی
نه حديثی نه ترحمی نه نگاهی .
در خاموشی عميق شب ، كه قلبم و خداوند است
نغمه دلپذير و خوش آهنگی را می شنوم
كه از سرچشمه تقديــر بر می خيزد آشفته و جسور
از پشت پنجره به آسمان خيره می شوم
و در برابر ستارگان زانو بر زمين می نهم تا به
سرود مقدس روشنائی گوش فرا دهم كه اختــران مــی خوانند .
چقـدر دلـم غمگيــن ودردمنــد است
بــه اختـران درخشــان می گــويِِِـــم :
نـازنينــان مــرا امشــب نـور بـاران كنيــد
امـا افســوس خيلی زود از كنــار افــق
ابــرهای شــوم بــه راه مــی افتنــد
و ايــن شــعاع دلپـذيــر را مِیِ پــوشــانند
و دوبـاره همــه چيــز و همـه جـا بـه ظلمـت
تـبـديـل می شود. و باز مـن و يـك دنيـا دلتنــگی
از فراق مهتــاب خــواهيـم ماند
ای اقـاقـی هاي وحشي كه بی هيچ لبخنــدی
در كنــار كلبه تاريكی من پــا گــرفته ايد
ای واژه های تلخ تنهـائی
ای عــابران خستــه ســرنوشت
ای ورق هـای پاره شده در غبــار سهمگين
آيا كسی مرا
در خــاطرات اشكــهايش می شنــاسد ؟
آيا عابــران كوچـه های غم
فقط بـرای يك لحظه كـنار پنجــره رازهايم می نشينند
تا قصـه ملكـه قصـر ماتـم را باز گويم ؟
بــا شمـايـم
ای آدم هـای شيـشه ای !
مـن در حســرت يـك تبسـم صميـمی مــانـده ام .
ای كـوچـه های ِگلی رويـا ،
آيا گــام های ديــروز كــودكی ام را ،
با شـادیبــه مـن باز می گـردانـيد ؟
غم آوارگي و در به دري
غم تنهائي و خونين جگري.
قاصدك واي به من ، همه از خويش مرا مي رانند
همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند
مادر من غم هاست
مهد وگهواره من غم هاست
قاصدك دريابم روح من عصيان زده و طوفانيست
آسمان نگاهم بارانيست
قاصدك غم دارم ،
غم به اندازه سنگيني عالم دارم
قاصدك حال گريزش دارم
مي گريزم به جهاني كه درآن پستي نيست
مي گريزم به جهاني كه مرا ناپيداست
شايد آن نيز فقط يه روياست ! ! ! !
آيا واقعا اون يه روياست ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
نگاهت شايد از دور دست مرا می نگرد
احساس می كنم زمان ِ لمس طپش ثانيه های حيات كه
به زودی به انتها خواهد رسيد ، متوقف خواهد شد .
چشمان منتظر من در انتظار نگاهت تا به كی خواهد ماند ؟
آيا در اين خاموشی صدا آن نگاه مرا فرياد خواهد زد؟
من هميشه در وسعت دشت زندگيم در اوج بودن
به مرگ زودرس خويش انديشيدم .
هميشه فكـر می كنم چگونه در سكوت ، صدا می رويد .
احساس می كنم بايد فرو ريخت ، بايد بر شكاف بی محور خويش
قالب گشت ، بايد بـه مرگ رضايت داد .
من هميشه برزخ بی حسی سكوت را حس كرده ام .
ای حنجـره خستـه، ای صدایمـن،حقيقـت عشـق را، اين ناباوری
را با سكـوت آميختـه كـن .
من صداقتــم را، انسانيتم را در محتوای نگاهی كه مرا تا مرز
پوسيــدن رانده است ذره ذره كـرده ام .
راه ديگری در پيش است . راهی تا ابديــت ..
من بــه ديدار آيت ديگری خواهـم رفـت ..
من گلهای رازقی را از حريم تنگ گلدان ، و ماهيان را از تورماهيگران
و هزاران دست عاشق را از رنج ناكامی نجات خواهم داد .
من دشت زندگيم را بی صدا تا مرز آخرين خزان طی خواهم كرد .
من با نگاهی تهی از فرياد آرام مردن را بر كالبد بی حوصله
خود جاری خواهم ساخت ..
و با تجربه ای سرد در برزخ بی حوصلگي
به دنبال افقِی ديگر خواهم رفت .. .. ..
فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پیش خدا رفت و گفت:
"خدایا...می خواهم زمین را از نزدیك ببینم
.اجازه می خواهم و مهلتی كوتاه.
دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...
فرشته گفت:
"تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم.
این بال ها در زمین چندان به كار من نمی ایند."
خداوند بال های فرشته را
بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:
"بال هایت را به امانت نگاه می دارم
...اما بترس كه زمین اسیرت نكند...
زیرا خاك زمینم دامنگیر است..."
فرشته گفت:
"باز می گردم...حتما باز می گردم.
این قولی است كه
فرشته ای به خداوند می دهد."
فرشته به زمین آمد و
از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب كرد.
او هركه را كه می دید...به یاد می اورد.
..زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این
فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟
روزها گذشت...و
با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید كه
فرشته دیگر
چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد...
نه بالش را نه قولش را...
فرشته فراموش كرد......فرشته در زمین ماند......
فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز...
روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند يک شب به
منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند
تا شب را در آنجا سپري کنند .
آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند
تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و
و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند
دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن
جاي خود بودند . ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي
در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و
آنرا تعمير و درست کرد . فرشته کوچکتر پرسيد :
چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي .؟
فرشته بزرگتر پاسخ داد :
هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که
به نظر مي آيد . فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند
تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز
رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند
شب را آنجا سپري کنند . زن و مرد کشاورز که سني
از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند
و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها
و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند
صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن كشاورز
از خواب بيدار شد و ديد آن دو غرق در گريه مي باشند
جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد
آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد :
چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که
همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را
تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز
ديگري نداشتند كمك نكردي و اجازه دادي اين گاو بميرد .
فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد:
چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد.
فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه ؟ من نمي فهمم .
فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند
اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنجي وجود دارد و چون ديدم
که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنچه دارد در راه کمک
استفاده نمي کند پس سوراخ را ترميم و تعمير كردم تا آنها گنج
را نيابند . ديشب كه در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ
آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را
پيشنهاد و قرباني کردم. چيزها آنطور كه ديده مي شوند به نظر نمي آيند
دوستان من :
بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار
و خواست ما ست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي كه مي افتد